به آریانای عزیزمف که رفت. که رفتم.

تقدیم به تو آریانای عزیزم، چند شب پیش که این شعر مشیری رو از زبون خودش شنیدم، برای دوستان به اشتراک گذاشتم. اما یادم نبود که تو دیگر رفتی که تو نمی تونی اونو ببینی، پس متنشو اینجا برات می زارم:

 

می دونی آریانا فک می کنم این شعر علاوه بر تو، شرح حال منم هست، خیلی هم هست:

 

"تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند 

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت"

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
S.F.C.

باورت نمیشه که چند روز پیش که اینو خوندم چطور چیزی در وجودم فریاد میزد که تو اینجا رو آپ کردی...!! سامان من این شعرو خیلی دوست دارم... فریدون در بعضی از شعراش به واقع خیلی خیلی فوق العاده حرف زده که اینم یکیشه... دلم برای آرایانا هم تنگ شده بود... میشه منم یه چیزی بهش بگم؟! به آریانا، گمان میکنم که تو و سیریوس هردو عاشق این خاک بودید... اما دریغ... این خاک شما را نمیخواست...نگاه میکنم به این خاک . می بینم که چقدر ابله است... چه موجوداتی را نگه داشته برای خودش...

Ahmadreza80

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی.مرسی.

...

سامان داداشی؟! آپ نمی کنی؟!

نگار

اگر آپ کنی خیلی خوشحال خواهیم شد.

فریده

بنویس رفیق. بنویس. بلکه اینجوری از احوالات درونی تر از خوبم گفتن هایت با خبر شم. بنویس... لطفا

مینا

بعضی ها اصلن به روی خودشان هم نمی آورند که چند قرن است که چیزی اینجا ننوشته اند...

شیما

زندگی ، برگ بودن درمسیرباد نیست ،امتحان ریشه هاست، ریشه هم هرگزاسیرباد نیست، زندگی چون پیچکی است که انتهایش میرسد پیش خدا[گل]

مینا

حداقل برای نوروز آپ کن... خب دلم تنگیده برا نوشته هااااااااات :(