سامان و مناطق ممنوع

1-دو سه روزه که هوا سرد شده، با اینکه زمستونه اما هنوز حسش واسه سامان جدیده. هنوز هم اینجا طبیعت میخواد آدمو غافلگیر کنه. سامان رو تراس حفاظ کوتاه (تراسی با دیواره محافظ بسیارکوتاه) دفترش وایمسه و بیرونو نگاه میکنه. بارون شدیدی بود واسه اون موقع ظهر اونم تو این سال خشک . کل هواس سامان به دونه ها بودو سوز باد و چتر رنگ رنگی دختری که عرض ولیعصرو تند می گذشتو همین. آسوده از همهمه و شلوغی مردم به دنبال تاکسی یا سرپناه تو اون بارون. و تنها چیزی که فکر سامان و به خودش می برد بخار چای داغی بود که روی میزش بود. و همیناس که سامانو امیدوار نگه داشته. همین لذتهای کوچیک و آنی. همینه که سامان خوشحاله از بارون، خوشحاله از باد سوزناک و چای داغ و تماشای بیرون.

2-سامان این تغییرای یهویی هوا رو خیلی دوس داره. هوا که اینطور عوض میشه. انگار زندگی عوض شده انگار اون روزمرگی همیشگی محو شده. انگار سامانم میتونه اینطور بهتر فک کنه. انگار این هوا این دفعه به موقع سرد شد. به موقع هم بارید. خیلی به موقع.

3- می دونید سامان فک می کنه که آدما گه گاه باید یه مرزهایی رو واسه خودشون تعیین کنن. گاهن حتا این مرزها باید به یه سری مناطق ممنوعه ختم بشه. مناطقی که آدم نباید پاشو بهشون برسونه. سامان این موضوعو به همه به صورت مکرر سفارش کرده. اینکه با پا گذاشتن به یه سری مناطق ممنوع خودشونو عذاب ندن. اما بعدش سامان میبینه که خیلیا بازم پاشونو تو اون منطقه هه میذارن.  گاهی وقتا سامان فک می کنه که این آدما یه خودآزار بزرگن. اما بیشتر که دقت میکنه میبینه یه چیزایی دست خود آدم نیست. یا لا اقل اینکه آدما نمی خوان که دستشون باشه. می دونین سامان فک می کنه خیلی سخته منطقه ممنوعی رو که صبح تا شب جلوی چشمته یا داری به طور ملموس حسش می کنی ممنوع کنی. ...

4-سامان بچه که بود از بارون متنفر بود از اینکه زیر بارون مجبور بشه که راه بره از همه بیشتر. اما بعدن دوستی گفت که اگه می هوای رو اعصابت نباشه، نباید ازش دوری کنی. اینکه از هر چی بدت میاد بیشتر به پات میپیچه. اینکه باید با طبیعت خودمونی تر برخورد کنی.اینکه اگه میخوای دوووم بیاری باید بری زیر بارون. باید از خودش بشی. از خود طبیعت. اینکه باید یقه های کاپشنتو بدی بالاو یه کلاه تا نزدیک دماغت بکشی رو سرتو بری زیر بارون. بری و نیای خونه تا توموم شدنش. انگار که خود طبیعتی.
اما مساله اصلی اینجاس که خیلی وقتا از خودشون شدن بسیار سخت تر از این چیزاس. اینکه تو می فهمیشون اما اونا نمی فهمنت پس از اونا نیستی. با طبیعت شاید بشه اما با آدما... دقیقن وقتی که فکر می کنی که همه چی حله وقتی که فک می کنی یکی ازشون شدی کافیه فقط یه جمله یه کلمه یه کامنت ... همه افکارتو به هم بزنه. اون وفته که دیگه بی خیال از خودشون شدن میشی و میری به همون کنج عزلت خودت.

5- تو راه هر روزه ی سامان یه آدمی هست که بو می دهد. که همیشه بو می دهد. یکی که  معتاده و همیشه بوی دود می ده. سر کوچه محل کار سامان وایمیسه. صبح ها که سامان به داره رد میشه اونجا وایساده و از شدت خماری زانوهاش خم میشه و به زمین می رسه و دوباره خودشو صاف می کنه، شب ها هم که سامان تو راه برگشته این صحنه ها تکرار میشه و این آقا درگیر خم شدنو بلند شدنه. انگاری که تو یه دور بی پایانه. می دونین سامان خیلی دلش واسه این آقا می سوزه. انگار که بدبختی هاش هر لحظه دارن تکرار می شن.

6-

ق1- این روزها زمان برای سامان خیلی تند می رود. برای همینه که باید بدود پا به پایش. برای همینه که روحش جا مونده.

ق2- سامان میگه دقت کردین بعضی چیزا مثل قهوه تلخ می مونن. ممکنه که واقعن خوشمزه نباشن اما بودنشون خوبه. گاهی وقتا آدم دوست داره که لیوان بشکه ای شکل آب جو خورای رو پر قهره هه کنه و هی اونو بچرخونه تا دستای آدم که به زور دور لیوانه حلقه شده گرم گرم شه و حتا بسوزه. اینکه هی این دست و اون دستش بکنی از گرما. بعد بیای و نگاش کنی حین چرخشش نرمش. این که طعم تلخو آروم مزه مزش کنی و از گزماش لذت ببری. اینکه هی بچرخونیشو حرف بزنی و بنویسی آروم آروم. سامان میگه گاهی وقتا بودنش لازمه و نه تنها لازم که می چسبه به روح آدم، بخ کلمات و به دستای آدم. گه گاه بودنش لازمه.

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها : مانولیتو