سامان و آدم موازی

1-سامان میگه این نوشتن اینرسیه زیادی داره. اینرسی ای مثل موقعی که روی زندگی معلق باشی. هر چی هم که دست و پا می زنی تو رفتنی در کار نیست، که چگالی زندگیت نمی زاره تو بری. اونوقته که سامان می مونه و روزمرگی هایی که روزمره نیستن. روزمره هایی که قبلن بوی قهوه پژوهشکده رو می داد و گفتگوهای حین نوشیدن برای تمام نشدن وقفه ی ناشی از قهوه. بعدترا که روزای سامان خالی شد از هر نوعی وقفه و بوی نو و کهنه، سامان انقدر معلق شد تو زندگیش که همه روزا عین هم بودنو عین سامان نبودن. حالا بعد این تعلیقای اجباریه که نوشتن واسه سامان سخت شده، خیلی سخت.

2-مدتیه که سامان هر روز صبحشو به هوای این چند ایمیل کذایی بیدار میشهو هنوز حتا یکی هم نیومده. اخیرن سامان انقدر انتظار کشیده که دیگه کاری جز اون بلد نیس. طوری که انتظار جزئی از وجودش شده. انگاری که هر روز سامان یه کار مهم داره و اونم انتظار کشیدنه. روزای سامان پُرن. سر سامان شلوغه انقد که منتظره.
سامان صبح هاشو پر انرژیه، انرژیه از تصور لحظه ای میاد که اون ایمیل کذایی رو تو میل باکسش می بینه. سامان مدتاس که در لپ تاپش و نبسته تا زمان چک کردن ایمیلهاش حدالقل شه. بعد میشینه به انتظار. روی تختش. همه صفحه ها رو هزار بار رفرش می کنه و می خونه. نه حوصله نوشتن داره و نه جواب دادن. چون سامان منتظره.
عصرا انرژی سامان تموم می شه یادش می یاد که باید غرا بخوره،دوش بگیره یکمم زندگی کنه تا فردا زودتر برسه. فردا باز سامان میشینه منتظر. روز اول سامان فک می کرد که همین روزا قضیه تموم میشه و می تونه مثل همیشه زندگی کنه. از اون روز الان یه 15 روزیه که میگذره و همه زندگی سامان تو وقفه عجیبی رفته. سامان همه چیزو متوقف کرده تا روزی که اون ایمیل برسه. حالا تنها چیزی که سامان از زندگی میشناسه اینه که جی میل رو باز کنه و زل بزنه به اینباکس. و این زندگی هر روز واسه سامان هست.

3- سامان میگه دیدید یه همیشه یه خودی از ما وجود داره که چند سالی از ما بزرگتره. یکی که خیلی خوبیا رو داره. یا اینکه خیلی کارایی رو که ما می کنیمو انجام نمی ده یا خیلیای دیگرم که ما نمی کنیم و انجام می ده. بعد دیدید که همیشه ما دوست داریم به این آدمه برسیم؟!. اینکه مثلن سامان فلان کارو که داره انجام می ده هی میگه عیب نداره سه چهار سال دیگه آدم میشم دیگه اینکارو انجام نمی دم. بعد اونوقت سامان خوب که نگاه می کنه می بینه این آدمه واسه الان نیست. همیشه بوده حتا وقتی که سامان بچه بود. اینکه قبل مدرسه رفتن سامان با خودش می گفت مدرسه که برم دیگه بزرگ شدم و به این شدت بازی می کنم (اما مدرسه هه رو رفت اون بازی تموم که نشد هیچ، تشدید هم شد). به نظر سامان قضیه اینجاس که این آدمه هست اما اونم داره موازی با ما حرکت می کنه. واسه همینه که سامان هیچ وقت نمی تونه بهش برسه. واسه همینم هست که همیشه سامان بزرگتر خریت های سامان کوچکتر رو انجام می ده.

4-سامان میگه بعضی حسا کار حرف زدنو چت نیستن. بعضی حرفا انگاری که می ریزن رو سر و هیکلت وقتی آروم دارن سر می خورن و میان طرفت. سامان میگه بعضی حس ها با هز پهنای باندی هم منتقل نمی شن که نمی شن. انگار اصول انتقالشون به کل فرق داره با همه چی. سامان این حس ها و حرفا رو خیلی دوست داره.

 

5-

ق1- این روزا عیبای آدما قبل از هر چیزی میاد جلوی چشم سامان و تلاش بی فایدشون واسه خنده دار نبودن سامان رو بیشتر وامیداره که بخنده بهشون.آدمای این روزای سامان جلوی آینه وایسادنو به خودشون لبخند می زنن.آدمای سامان لباس سبز لجنی شونو با قهوه ای لجنی ست کردن

ق2- یه جایی نوشته بود " درخت همه چیزش خوبه غیر از سکونش". سامان مونده ما چرا عادت کردیم به هر چی که مثل خودمون افقی حرکت نکنه بگیم ساکن

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها : مانولیتو


سامان و مناطق ممنوع

1-دو سه روزه که هوا سرد شده، با اینکه زمستونه اما هنوز حسش واسه سامان جدیده. هنوز هم اینجا طبیعت میخواد آدمو غافلگیر کنه. سامان رو تراس حفاظ کوتاه (تراسی با دیواره محافظ بسیارکوتاه) دفترش وایمسه و بیرونو نگاه میکنه. بارون شدیدی بود واسه اون موقع ظهر اونم تو این سال خشک . کل هواس سامان به دونه ها بودو سوز باد و چتر رنگ رنگی دختری که عرض ولیعصرو تند می گذشتو همین. آسوده از همهمه و شلوغی مردم به دنبال تاکسی یا سرپناه تو اون بارون. و تنها چیزی که فکر سامان و به خودش می برد بخار چای داغی بود که روی میزش بود. و همیناس که سامانو امیدوار نگه داشته. همین لذتهای کوچیک و آنی. همینه که سامان خوشحاله از بارون، خوشحاله از باد سوزناک و چای داغ و تماشای بیرون.

2-سامان این تغییرای یهویی هوا رو خیلی دوس داره. هوا که اینطور عوض میشه. انگار زندگی عوض شده انگار اون روزمرگی همیشگی محو شده. انگار سامانم میتونه اینطور بهتر فک کنه. انگار این هوا این دفعه به موقع سرد شد. به موقع هم بارید. خیلی به موقع.

3- می دونید سامان فک می کنه که آدما گه گاه باید یه مرزهایی رو واسه خودشون تعیین کنن. گاهن حتا این مرزها باید به یه سری مناطق ممنوعه ختم بشه. مناطقی که آدم نباید پاشو بهشون برسونه. سامان این موضوعو به همه به صورت مکرر سفارش کرده. اینکه با پا گذاشتن به یه سری مناطق ممنوع خودشونو عذاب ندن. اما بعدش سامان میبینه که خیلیا بازم پاشونو تو اون منطقه هه میذارن.  گاهی وقتا سامان فک می کنه که این آدما یه خودآزار بزرگن. اما بیشتر که دقت میکنه میبینه یه چیزایی دست خود آدم نیست. یا لا اقل اینکه آدما نمی خوان که دستشون باشه. می دونین سامان فک می کنه خیلی سخته منطقه ممنوعی رو که صبح تا شب جلوی چشمته یا داری به طور ملموس حسش می کنی ممنوع کنی. ...

4-سامان بچه که بود از بارون متنفر بود از اینکه زیر بارون مجبور بشه که راه بره از همه بیشتر. اما بعدن دوستی گفت که اگه می هوای رو اعصابت نباشه، نباید ازش دوری کنی. اینکه از هر چی بدت میاد بیشتر به پات میپیچه. اینکه باید با طبیعت خودمونی تر برخورد کنی.اینکه اگه میخوای دوووم بیاری باید بری زیر بارون. باید از خودش بشی. از خود طبیعت. اینکه باید یقه های کاپشنتو بدی بالاو یه کلاه تا نزدیک دماغت بکشی رو سرتو بری زیر بارون. بری و نیای خونه تا توموم شدنش. انگار که خود طبیعتی.
اما مساله اصلی اینجاس که خیلی وقتا از خودشون شدن بسیار سخت تر از این چیزاس. اینکه تو می فهمیشون اما اونا نمی فهمنت پس از اونا نیستی. با طبیعت شاید بشه اما با آدما... دقیقن وقتی که فکر می کنی که همه چی حله وقتی که فک می کنی یکی ازشون شدی کافیه فقط یه جمله یه کلمه یه کامنت ... همه افکارتو به هم بزنه. اون وفته که دیگه بی خیال از خودشون شدن میشی و میری به همون کنج عزلت خودت.

5- تو راه هر روزه ی سامان یه آدمی هست که بو می دهد. که همیشه بو می دهد. یکی که  معتاده و همیشه بوی دود می ده. سر کوچه محل کار سامان وایمیسه. صبح ها که سامان به داره رد میشه اونجا وایساده و از شدت خماری زانوهاش خم میشه و به زمین می رسه و دوباره خودشو صاف می کنه، شب ها هم که سامان تو راه برگشته این صحنه ها تکرار میشه و این آقا درگیر خم شدنو بلند شدنه. انگاری که تو یه دور بی پایانه. می دونین سامان خیلی دلش واسه این آقا می سوزه. انگار که بدبختی هاش هر لحظه دارن تکرار می شن.

6-

ق1- این روزها زمان برای سامان خیلی تند می رود. برای همینه که باید بدود پا به پایش. برای همینه که روحش جا مونده.

ق2- سامان میگه دقت کردین بعضی چیزا مثل قهوه تلخ می مونن. ممکنه که واقعن خوشمزه نباشن اما بودنشون خوبه. گاهی وقتا آدم دوست داره که لیوان بشکه ای شکل آب جو خورای رو پر قهره هه کنه و هی اونو بچرخونه تا دستای آدم که به زور دور لیوانه حلقه شده گرم گرم شه و حتا بسوزه. اینکه هی این دست و اون دستش بکنی از گرما. بعد بیای و نگاش کنی حین چرخشش نرمش. این که طعم تلخو آروم مزه مزش کنی و از گزماش لذت ببری. اینکه هی بچرخونیشو حرف بزنی و بنویسی آروم آروم. سامان میگه گاهی وقتا بودنش لازمه و نه تنها لازم که می چسبه به روح آدم، بخ کلمات و به دستای آدم. گه گاه بودنش لازمه.

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها : مانولیتو


سامان و آدم های طمع دار

1-      سامان خیلی وقت بود که دیگه نمی نوشت. خدا رو شکر که هرکی این سکوت سامان و می دید خیلی راحت می تونست اونو به سرشلوغی های امسال سامان ربط بده. اما از همه این دلایل که بگذریم، میشه گفت سامان تو این مدت ترجیح می داد بیشتر بخونه، فکر کنه و برای خودش تحلیل کنه.

2-      این روزهای سامان شده است همش تنهایی. تنهایی بدون قدرت تصیم گیری. این روزها سامان، پره از سردرگمی. سامان و زندگی نشتن  و هی بهم نگاه می کنن ، نه سامان برای زندگی تصمیمی می گیره و نه زندگی واسه سامان. همین طور روبروی هم نشتنو برو بر همدیگرو نگا می نن. گه گاه سامان فک می کنه که تو آخرین سفری که داشته شاید موقع جمع کردن ساکش ،یادش رفته، یادش رفته که باید خودش رو هم بذاره.

3-      سامان نمی دونه که چقدر از زمستون گذشته. حتی نمی دونه که بهمن شروع شده یا نه. براش فرقی هم نمی کنه، همینکه منتظره که هوا یهو سرد بشه، همین که سامان الکی شبا خوشو تو پتوش بیچه، همین که صبح ها  باد سرد و از درز پنجرش حس می کنه همین که تابستون و پاییرش تموم شده کافیه.  سامان به زمستون امیدواره. شاید روزا انقد کوتاه می شن که نمی بیندشون و سرما میادو درست میشینه پشت پنجره اتاقش . اما هر چی باشه از تابستون و پاییزش بهتره . تابستونی که هیچ جور شاد نشد. شاید اینطور سامان ببینه که فقط خودش از حد خارج نشده شاید اینطوری دلش قرص شه.

4-      می دونید، سامان از لحظه های خداحافظی چندان خوشش نمیاد. اما خیلی دوست داره که حداقل بتونه درست مفاهیم پشت بدرود ها رو درک بکنه. به نظر سامان دست تکون دادنای پشت سرش همه پر از حرفن، با هر تاب دست موج کلماته که به سمت سامان میان. اما سامان این کلمه ها رو دوست نداره. اون بیشتر خوشحال میشه که طرف مقابلش رفتنش رو بهش یادآوری کنه. اینکه تو لحظه خوش در آغوش گرفتنا همون موقع که می گن مواظب خودت باش. بگن برو که رفتی برو که دیگه اینجا نیستی، اینکه به سامان یادآوری کنن جاش دیگه خالی شده اینه که نشون می ده بودنشو، اینکه بی اثر نبوده اینکه جای خالیش رو حتا خودش هم می تونه ببینه.

5-      سامان میگه دقت کردین آدما تو روابطشون مثل غذاها و طمع هاشون می مونن. اینکه بعضیا خیلی شیرینن اونقدری که همون اول کار می زنن تو ذوق آدم. بعضیا ترش خوشمزه هستن ازون ترش هایی که باید تو موودش باشی که دوست داشته باشی بخوریش. بعضیا در عوض تلخن اما مثل شربت دیفن هیدرامین می مونن در عین تلخی دوایی هستن واسه همینم هستش که با همه تلخی هاشون بازم بهشون رو میاری. بعضیا خیلی شورن و بعضیا بی نمکن. بعضیا مثل خورمالو می مونن گاهی اوقات خوشمزه گاهی گس گاهی بی مزه. اما دسته اصلی اونایی هستن که مثل ادویه ان. یعنی مقدار کمشونم طمع اساسی ای رو به زندگیت می ده. یعنی عادت می کنی که همیشه تو غذات یع مقدار ازشون داشته باشی. یعنی حتا اگه بالاجبار هم از تو برنامه غذاییت حذفشون کنن بازم بعد سالها که بوشونو تو یه غذا حس می کنی مست می شی. به نظر سامان این دسته آخر رو نباید به این راحتیا از دست داد. هر چی هم مجبوری موقع حضورشون ازشون کم استفاده کنی. (سامان امشب با یکی از این ادویه وار ها بعد مدت ها صحبت کرد و طمع تمام اون غذاهایی که مزین به طمع این ادویه بود تو ذهنش گسیل کرد)

6-      سامان تصمیم گرفته که از این به بعد تو هرپستش دو بند از پست های خیلی قدیمی شو اینجا بذاره.  که دلایل مختلفی داره این تصمیمش.

ق- سامان باید اعتراف کنه که از "وضوح" بسیار خوشش میاد. سامان دوس داره که بیان یه اثر هنری تا حد ممکن ساده باشه. واسه همینم هستش که در بین آهنگای آلبوم "آدم معمولی" کیوسک ،آهنگ "ترانه" رو از همه بیشتر دوست داره.  واسه اینکه بیان موسیقیایی ابتدایی قطعه بسیار واضحه ، تمام سازا حرفشونو کامل می زنن بی اینکه چیزیو جا بندارن. سامان وقتی هم که می نویسه سعی می کنه این وضوح رو از دست نده.

ق2- از نظر سامان، "وضوح" با "صداقت" ارتباط مشخصی داره، هرچند که توضیح این ارتباط واسه سامان ساده نیست. سامان از اثر صادقانه خوشش میاد و بر عکس اون از یه اثر کلیشه ای متنفره. واسه همین هم هست که سامان سعی می کنه تو زندگی هم با آدمایی که هم صادقن و هم با وضوح ادامه دوستی بده.  

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها : مانولیتو